براستي او در ارض مرده بود يا در عرش زنده؟ در عرش مرده بود يا در ارض زنده؟
امروز بيست و هفتم ارديبهشت است و من ياد روز تيره شدن آسمان دو سال پيشم در قم
مشاجره با رهبري / استعفا ...؟؟؟؟!!!!
براي سيد پيرمان دعا كنيد.
این سیاهه صرفا جهت احیای ژانر طنز موقعیت نگاشته شده. طنز، بعضی اوقات گریه آورم می تواند باشد.
آنقدر دلپسند بود پاس درس دو واحدی در ترم آخر که گفتیم شما هم در شوخی و شنگولی ما در آستانه ۲۲بهمن شریک باشید.
ریش سفید است و مسئول مجتمع فرهنگی. ایضا استاد انقلاب و اندیشه اسلامی و تاریخ تحلیلی صدر اسلام و ...
مدرس درس انقلاب است در دانشگاه (تمدن ساز) و هفته ای یک ساعت و نیم در کلاسشان گفتمان انقلاب اسلامی برپاست.
- این فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده است. (روز امتحان)
به نام خدا
امتحان درس: انقلاب اسلامی
نام و نام خانوادگی: ..........................
سوال یک) تخم مرغ قبل انقلاب از کدام کشور وارد می شد؟
سوال دو) ماست و لبنیات چطور؟
سوال سه) . . .
به: داکتور عزیز (که ارادت ما به ایشان لاوصف است) ... در جواب به نظرتان به فاین تذهبون
در این وبگاه!! از اولین پست هایی که نوشتیم و پاک کردیم از شهید آیت نوشتیم و شهید دیالمه. موضع ما از ایشان مدح بود و ثنا از بی باکی و علمداری. البته جسارتی کردیم و مهر نقدی بدلیل سبقت از فرمانده (به قول شما) زدیم بر پیشانیشان که چرا مصلحت از دیدگاه ولایت را فدای حکمتشان کردند. یسار جاهلیت و سلیمان بن صرد خزائی امروز در جمل علی ماند و در صلح حسن پیش رفت. آقا جان علی آقا، لاریجانی ها جملیند شما چند خط ما را متهم به پیشی گرفتن از ولایت می کنید. سه خط اول را گفتم بدانی قدیانی و وبلاگ های ارزشی فیلتر شده میدانند مصلحت ولایت عین حکمت هست. قطعه ۲۶ را سبقت از ولایت دیدید. وصف فتنه ای ها و سبزها و اصلاحاتی ها که روشن و تکرار مکررات است، تکلیف جملی های اصولگرا را چگونه مشخص کنیم؟
قطعه ۲۶ را قطعه قطعه كردند
تنش زا / افراطي / جوساز / التهاب / ...
ايرادت اينها نيست آقاي قدياني،
ايرادت مخالفت با قوه قضائيه هم نيست آقاي قدياني، ايرادت پنجه به پنجه شدن با شير ناپاك خورده ها و حرام صفت هاي هشتاد و هشت است. جرمت مبارزه با اصحاب فتنه است كه پرونده شان در قوه! قضائيه خاك خورده تر از استخوان هاي شهداست در خاك.
به جرم افسري در جنگ بر عليه فرماندهان فتنه قطعه ات را به بيست و شش قسمت قطعه قطعه كردند.
سوال مي كند از خود هنوز آهوئي
كه بين دام و نگاهت كدام صياد است
چه خوش گفت پارسي سخن در وصف ماهيت و موجوديت پسر:
| |
|
علي جان! اي دكترنا!
قرض عرض شاد باشي است بر تو اي يگانه تك تاز boy maker ما در وانفساي جولانِ سخيف اسپرمانِ ضعيف بنيانِ ماده سرشت.
از اينكه بزرگواري فرموديد با همت راسختان خونمان را در نژاد و طايفه ي خويش نگه داشتيد كمال تشكر و سپاس را عارضيم.
دلمان براي سوز دعاي كميل با نواي سوزانه ي:اين هفته هم گذشت و كربلا نرفتيم، اين هفته هم سفره جمع شد و ما كنار بقيع دعاي كميل نخوانديم، تنگ مي شود.
به محضر بزرگوارتان ميرسانيم جايتان در فست فود مك دونالد در مدينه بسيار خالي بود و حنجره اي كه جرواجر كرديم از موضع عقده بجاي شما و به نيابت شما در لعن اولي و دومي و سومي در مسجد شيعيان حقيقتا ...
و بسيار جايتان پر لحظاتي كه دختر عرب مهرو اما بسيار سياه در مكه بنده را در آغوش گرفته بودند( بدون دخل و تصرف در رسم الاصل قضيه ) براي فروش حنا (شايد هم هنا درستش باشد ) به اينجانب.
تبصره : در آن ايام خانواده ي گرام ما در حج تشريف داشته و بنده زير ذره بين بودم وگرنه لنگه كفشي در بيابان نعمت است.
و باشد يادي تازه كنيم از داستان فروشنده ازبكي كه بسيار دلش به حال معذوب بودن ما سوخته و از حق دلالي خود نيز گذشته بود.
در خاتمه تشكري از سيد بزرگوارمان علامه بايگي عزيز كه فرداي نزول ما از عرش با آن عروسي پر آب و لعاب سيم ما را از منبع ۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۰۰۰۰۰۰ ولت جدا كرده و رقصي بر اندام ما در تالار كافي بود تا ما به افعال يوميه خودمان برگرديم.
در لحظات قرائت دعاي كميل كنار بقيع بسيار به ياد برادرانم در دعاي شاهد امام بودم.
این مثل رو دیگه ننه حسن چرخی هم می داند که نقطه اوج یک کار آغاز افول اون هم هست!
حکایت انجمن ما به ریاست سید امید موذنی هم همین طوره! فراموش نمی کنم که برای 50 هزار تومن پول چقدر اینور و اونور می رفتیم.
یا فراموش نمی کنم روز آخر نشست شیش روزه ی نیلوفرانه که سید امید هزارت ومن از جیب مبارک در آورد و گفت همه بودجه باقیمانده برای انجمن ...
با این وجود حال کردم برنامه روزانه این مسئول انجمن رو براتون بنویسم:
شنبه : ساعت هفت و ربع پیاده شدن از ماشین پدر ، ورود به مدرسه با تاخیر و عدم احتساب هیچ یک از کارکنان مدرسه به تخم بودگی ، رفتن به اتاق کوچک انجمن اسلامی ، قفل کردن درب اتاق از پشت ، خوابیدن تا ساعت 12 ظهر ، بیدار شدن و تجدید وضو کردن و نطق با جناب خرم طوسی و یارانش ، احتمالن یک انگشت شست پیرامون یکی از مسائل مطروحه به قدیمی ترین مسئول فرهنگی مدرسه نشان دادن و رفتن برای نماز ، برگشتن به اتاق انجمن و پول دادن به یکی از اعضای هیئت مرکزی جهت خرید یک عدد ساندویچ سرد از آقای شجاع ، خوردن همان یک ساندویچ به اتفاق اعضای فعال هیئت مرکزی ، بیرون کردن همه ی اعضا جهت تشریف فرمایی به کلاسشان و خوابیدن در اتاق انجمن تا زنگ اتمام ساعت مدرسه ...
دیدن خودرو پدر که انتظار نشیمن گاه بزرگ او را می کشد و نشستن در ماشین شنیدن این جمله از پدر که:
خسته نباشی امیدجان
پی نوشت:
باقی ایام هفته بجز جمعه ها هم به تقریبن به همین منوال بود با این تفاوت که روزهایی که پدر نمی آمد از جلوی درب مدرسه 36 نفری یک ماشین در بست می گرفتیم به سمت فرامرز و قاسن آباد!
باید اضافه کنم نویسنده از وضعیت روزهای جمعه مسئول انجمن بی خبر است.
(داخلي-اتاقانجمن-پنجشنبه3بعدازظهر-قبلازدعايكميل-حضار:3نفر)
- امروز دهمه؟
- نه نهمه...
- نه دهمه!
- نه، آقاي پور شافعي مي گفت 9/9 ديگه.
- خب... امروز 9/9 سال 85... ما در حالي كه حدود 2 ماه و اندي از سال مي گذره در وضعيت بسيار اسف باري به سر مي بريم و هيچ غلطي تا حالا نكرديم و همچون آهويي در چمنزار گير كرده ايم!...
- البته خود اينكه هيچ غلطي تا حالا نكرديم يه نكته ي مثبته ديگه، درسته؟!
- ببين عليرضا...
- قرار نشد نام ببري ديگه! گفتيم يه چيزي يادگاري بمونه واسه آينده ها!... الان نمي فهمين... بذار سه سال ديگه بهتون مي گم!
- اصلا هم وضعيت اسف باري نداريم... تازه الان داريم فكر مي كنيم!...
- آره الان يكي از جلسه هاي منظم و مهم هيئت مركزيه! همين كه همه در يك جهت دراز كشيديم خودش آخره نظمه!
- اولين جلسه ي با نظممونه ديگه، درسته؟ انصافا اگه بگين بي نظمه خيلي نامردين!... الان تو اتاق انجمنيم! (اتاق كوچيكه) و داريم راجع به مهمترين سياست گذاري هاي انجمن تصميم مي گيريم! (ناله حضار بلند مي شود!)
- چيه؟ ناراحتي پاشو برو! اصلا لياقت حضور تو همچين جلسه اي رو نداري! دوست داشتي الان تو جلسه اون وري بودي؟ بدبخت اونجا بايد جواب پس ميدادي! (اشاره به جلسه ديگري كه با حضور استاد اعظم در حال برگزاري است)
- راستي الان چند وقته اتحاديه نرفتي؟
- چه مي دونم بابا! بريم اتحاديه چه كار كنيم؟!
- ديدار رهبري نمي خوان برن؟ بريم بپرسيم...
- ديدار رهبري هم اگه باشه به ما كه ميگن ديگه... مثلا انجمن نمونهايمها!
- اَي خدا!... امان از اين...
- به همين خيال باش...
- اگه همين يه حرف توي ذهنت رفته باشه كافيه كه چوب توي آستينمون بكنن...
- راستي از كلاستون چه خبر؟ مهدي چرا از شما جدا شده؟
- جدا نشده...
- مگه نرفته جلو بشينه؟
- حاجآقا ديگه حوزه تأثير گذاريشون گسترده شده... رفته بين بچههاي بد كلاس نشسته موعظهشون كنه!
- پس انگار سه تاتون جدا از هم تو كلاس پخش شدين كه كل كلاس رو در دست داشته باشين آره؟!
- بالاخره رسالت هاي فرهنگي اينجوري اقتضا مي كرد!
- بيايد يه كم مثل آدم راجع به كارا صحبت كنيم! وقت نداريم ها...
- جون تو اصلا حسش نيست! آخه كي اتاق تاريك و جاي گرم و نرم و آغوش تو رو ول مي كنه بره راجع به تشكيلات حرف بزنه؟!
- آره، بيا بغلم عزيزم... ( بقيه ماجرا بدليل مسائل اخلاقي در تور مميزي وزارت ارشاد شاخ گرفتار شد!)
... خب،حتما نيازه كه توضيح بدم كه داستان بالا مربوط ميشه به يك روز سرد پائيزي در سال 85... دوره مسئوليت ما و تني چند از دوستان ديگر. نگارنده ناجوانمردانه گوينده ها رو از مقابل نقل قول ها حذف كرد كه هويت اشخاص حاضر در جلسه بنا به دلايل امنيتي فاش نشه!
جلسه اي كه يكي از دهها جلسات هيئت مركزي زمان ما بود و قرار بود درش راجع به كارها تصميمگيري كنيم و اون كشتي به گل نشسته رو به پيش ببريم! البته همونطور كه واضحه بعلت عدم حضور همهي اعضا، جلسه به استراحت و همآغوشيِ(!) دوستان تبديل شد!
اما گذشته از اين حرفها، گاه گداري كه فارغ از جريانِ جاري زندگي، دوباره سري به آرشيو نوشته ها و صوتهاي قديميام ميزنم، حقيقتا نوستالژي خونم بالا مي زنه و به ياد اون ايام ميافتم... روزگار جالبي بود... جلسه هاي هيئت مركزي... كه البته 80 درصدش با تأخير بنده همراه بود! قرار ها... مكالمات تلفني... يادداشتها... تذكرات... كارها... نيروها...
روزگار غريبي بود. هر موقع كه سررسيد اون زمانهامو باز مي كنم، بيشترين حسي كه دچارش ميشم يك نوع حسرته... حسرتِ روزگاري كه گذشته و شرايطي كه الان توش قرار دارم و خيلي از اون موقع فاصله داره...
گهگاه كه چيزهايي رو كه توي سررسيدم نوشتم، مي خونم باعث ميشه كه عميقا بگم: چه غلطا! آخه بچهي دوم دبيرستاني رو چه به اين حرفها! چه چيزهايي كه مينوشتيم و ميخونديم. چه مقالات آبكياي كه پرينت ميكرديم و ميخونديم و الان ياد اونها باعث ادخال سرور ميشه در قلوب!
و وقتي هم كه به وضعيت الانم نگاه ميكنم، ميبينم كه حقيقتا روزگار فوقالعادهاي رو پشت سر گذاشتم و هرچه رو كه دارم و ندارم مديون همون دورهي زيباست...
خلاصه كه با توجه به فضاي اينجا، ديدم بد نيست كه كمي هم از خاطرات اون زمانها گفته بشه! باشد كه يادي باشه براي خودمون و همهي كسايي كه در اين تجربهي مشترك سهيم بودن!
البته از الان قابل پيش بينيست كه برخي دوستان با نگاه خاص استعلايي و تفوقخواهانهشان، زبان به تعريض و كنايه خواهند گشود و اين حرفها را به درمي خريدار نخواهند بود! اما به قول دوستمون: به هر حال هرکس را روشي است!
بعدن نوشت: باتوجه به موج جديد تشرف به ساحت تأهل كه به تازگي در بين دوستان به راه افتاده، خوبه كه رفقا راجع به انواع برنامههايي كه ميشه براي مراسمات اين دوستان در نظر گرفت نظرات شون رو ارائه بدن! تا به حول و قوهي الهي بتونيم از خجالت اين دوستان در بيايم و زحمات طولانيشون رو جبران كنيم! ضمنا از مطالب با محوريت اين دوستان و پروسهي حركت آنها به سمت دو تا شدن هم استقبال مي كنيم! تا بلكه راهنما و راهگشايي باشد براي دوستان عذب جمع!
ریش داشت و چاق بود و ملا ٬ که رفت...
چهار شنبه ای از ماه پر حادثه ی خرداد بود که رفت
باشد که سر وقت مفصل برایش بنویسیم
فعلن خبرش را بدهیم
انسان ها در گستره وجود-که الزاما مساوی با تعدیم عدم نیست بلکه عدم خود میتواند به بعضی از اعتبارات وجود هم باشد-به هشت دسته نا مساوی تقسیم میشوند! والبته این عدم تساوی،عدم عدالت نیست بلکه غایت عدالت در آن لحاظ شده است. و حال فهم این دسته ها از آن رو ضروری مینماید که انسان جایگاه خود را در هستی یافته و به سمت کمال غایی همان نوع پیش برود و در طریقت من الخلق الی الحق، به خلق یا نفس منتهی نگردد و در مقام حیرت مقیم نماند.
و دسته ها از این قرارند:
1.دستهی آنانکه خویش را میدانند و طریق را می شناسند، "فلهم من الکمال غایته!"
2.دستهی آنانکه خویش را می فهمند و طریق را می جویند "فلهم من الکمال ما یعرفون!"
3.دستهی آنانکه خویش را می جویند و طریق را کذلک " فلهم من الکمال ما یجدون!"
4.دستهی آنانکه خویش را می جویند بی آنکه جوینده طریق باشند " فلهم من الکمال نصفه او انقص من قلیلا!"
5.دستهی آنانکه نه در جستجوی خویش اند و نه طریقت خویش "فهم یلعب رأسهم بکونهم فی طریق الکمال"
6.دستهی بیل
7.