تبليغاتX
شاخ

براستي او در ارض مرده بود يا در عرش زنده؟ در عرش مرده بود يا در ارض زنده؟

امروز بيست و هفتم ارديبهشت است و من ياد روز تيره شدن آسمان دو سال پيشم در قم

نوشته شده توسط مهدی شاد در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 |
اولين باري كه شنيدم از فتنه ي در راه، ده يا يازده ماه ميگذرد. بعضي ها زودتر شنيده بودند بعضي ها هم زودتر پيش بيني كرده بودند.

مشاجره با رهبري / استعفا ...؟؟؟؟!!!!

براي سيد پيرمان دعا كنيد.

 

نوشته شده توسط مهدی شاد در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 |

این سیاهه صرفا جهت احیای ژانر طنز موقعیت نگاشته شده. طنز، بعضی اوقات گریه آورم می تواند باشد.

آنقدر دلپسند بود پاس درس دو واحدی در ترم آخر که گفتیم شما هم در شوخی و شنگولی ما در آستانه ۲۲بهمن شریک باشید.

ریش سفید است و مسئول مجتمع فرهنگی. ایضا استاد انقلاب و اندیشه اسلامی و تاریخ تحلیلی صدر اسلام و ...

مدرس درس انقلاب است در دانشگاه (تمدن ساز) و هفته ای یک ساعت و نیم در کلاسشان گفتمان انقلاب اسلامی برپاست.

- این فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده است. (روز امتحان)

به نام خدا

امتحان درس: انقلاب اسلامی

نام و نام خانوادگی: ..........................

سوال یک) تخم مرغ قبل انقلاب از کدام کشور وارد می شد؟

سوال دو) ماست و لبنیات چطور؟

سوال سه) . . .

 

نوشته شده توسط شاهد امامی ها در شنبه دوم بهمن 1389 |

به: داکتور عزیز (که ارادت ما به ایشان لاوصف است) ... در جواب به نظرتان به فاین تذهبون

در این وبگاه!! از اولین پست هایی که نوشتیم و پاک کردیم از شهید آیت نوشتیم و شهید دیالمه. موضع ما از ایشان مدح بود و ثنا از بی باکی و علمداری. البته جسارتی کردیم و مهر نقدی بدلیل سبقت از فرمانده (به قول شما) زدیم بر پیشانیشان که چرا مصلحت از دیدگاه ولایت را فدای حکمتشان کردند. یسار جاهلیت و سلیمان بن صرد خزائی امروز در جمل علی ماند و در صلح حسن پیش رفت. آقا جان علی آقا، لاریجانی ها جملیند شما چند خط ما را متهم به پیشی گرفتن از ولایت می کنید. سه خط اول را گفتم بدانی قدیانی و وبلاگ های ارزشی فیلتر شده میدانند مصلحت ولایت عین حکمت هست. قطعه ۲۶ را سبقت از ولایت دیدید. وصف فتنه  ای ها و سبزها و اصلاحاتی ها که روشن و تکرار مکررات است، تکلیف جملی های اصولگرا را چگونه مشخص کنیم؟

نوشته شده توسط مهدی شاد در سه شنبه بیست و یکم دی 1389 |

قطعه ۲۶ را قطعه قطعه كردند

تنش زا / افراطي / جوساز / التهاب / ...

ايرادت اينها نيست آقاي قدياني،

ايرادت مخالفت با قوه قضائيه هم نيست آقاي قدياني، ايرادت پنجه به پنجه شدن با شير ناپاك خورده ها و حرام صفت هاي هشتاد و هشت است. جرمت مبارزه با اصحاب فتنه است كه پرونده شان در قوه! قضائيه خاك خورده تر از استخوان هاي شهداست در خاك.

به جرم افسري در جنگ بر عليه فرماندهان فتنه قطعه ات را به بيست و شش قسمت قطعه قطعه كردند.

نوشته شده توسط مهدی شاد در چهارشنبه یکم دی 1389 |

                   سوال مي كند از خود هنوز آهوئي

                                                          كه بين دام و نگاهت كدام صياد است

نوشته شده توسط شاهد امامی ها در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 |

چه خوش گفت پارسي سخن در وصف ماهيت و موجوديت پسر:

ز برنا پيشگان آموز و رندان رسم اين بازي
سرت سوداي آن دارد كه: عشقت شد پسر بازي

علي جان! اي دكترنا!

قرض عرض شاد باشي است بر تو اي يگانه تك تاز boy maker ما در وانفساي جولانِ سخيف اسپرمانِ ضعيف بنيانِ ماده سرشت.

از اينكه بزرگواري فرموديد با همت راسختان خونمان را در نژاد و طايفه ي خويش نگه داشتيد كمال تشكر و سپاس را عارضيم.

نوشته شده توسط شاهد امامی ها در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 |

دلمان براي سوز دعاي كميل با نواي سوزانه ي:اين هفته هم گذشت و كربلا نرفتيم، اين هفته هم سفره جمع شد و ما كنار بقيع دعاي كميل نخوانديم، تنگ مي شود.

به محضر بزرگوارتان ميرسانيم جايتان در فست فود مك دونالد در مدينه بسيار خالي بود و حنجره اي كه جرواجر كرديم از موضع عقده بجاي شما و به نيابت شما در لعن اولي و دومي و سومي در مسجد شيعيان حقيقتا ...

و بسيار جايتان پر لحظاتي كه دختر عرب مهرو اما بسيار سياه در مكه بنده را در آغوش گرفته بودند( بدون دخل و تصرف در رسم الاصل قضيه ) براي فروش حنا (شايد هم هنا درستش باشد ) به اينجانب.

تبصره : در آن ايام خانواده ي گرام ما در حج تشريف داشته و بنده زير ذره بين بودم وگرنه لنگه كفشي در بيابان نعمت است.

و باشد يادي تازه كنيم از داستان فروشنده ازبكي كه بسيار دلش به حال معذوب بودن ما سوخته و از حق دلالي خود نيز گذشته بود.

در خاتمه تشكري از سيد بزرگوارمان علامه بايگي عزيز كه فرداي نزول ما از عرش با آن عروسي پر آب و لعاب سيم  ما را از منبع ۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۰۰۰۰۰۰ ولت جدا كرده و رقصي بر اندام ما در تالار كافي بود تا ما به افعال يوميه خودمان برگرديم.

در لحظات قرائت دعاي كميل كنار بقيع بسيار به ياد برادرانم در دعاي شاهد امام بودم.

 

نوشته شده توسط مهدی شاد در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 |


این مثل رو دیگه ننه حسن چرخی هم می داند که نقطه اوج یک کار آغاز افول اون هم هست!

حکایت انجمن ما به ریاست سید امید موذنی هم همین طوره! فراموش نمی کنم که برای 50 هزار تومن پول چقدر اینور و اونور می رفتیم.

یا فراموش نمی کنم روز آخر نشست شیش روزه ی نیلوفرانه که سید امید هزارت ومن از جیب مبارک در آورد و گفت همه بودجه باقیمانده برای انجمن ...


با این وجود حال کردم  برنامه روزانه این مسئول انجمن رو براتون بنویسم:


شنبه : ساعت هفت و ربع پیاده شدن از ماشین پدر ، ورود به مدرسه با تاخیر و عدم احتساب هیچ یک از کارکنان مدرسه به تخم بودگی ، رفتن به اتاق کوچک انجمن اسلامی ، قفل کردن درب اتاق از پشت ، خوابیدن تا ساعت 12 ظهر ، بیدار شدن و تجدید وضو کردن و نطق با جناب خرم طوسی و یارانش ، احتمالن یک انگشت شست پیرامون یکی از مسائل مطروحه به قدیمی ترین مسئول فرهنگی مدرسه نشان دادن و رفتن برای نماز ، برگشتن به اتاق انجمن و پول دادن به یکی از اعضای هیئت مرکزی جهت خرید یک عدد ساندویچ سرد از آقای شجاع ، خوردن همان یک ساندویچ به اتفاق اعضای فعال هیئت مرکزی ، بیرون کردن همه ی اعضا جهت تشریف فرمایی به کلاسشان و خوابیدن در اتاق انجمن تا زنگ اتمام ساعت مدرسه ...


دیدن خودرو پدر که انتظار نشیمن گاه بزرگ او را می کشد و نشستن در ماشین شنیدن این جمله از پدر که:

خسته نباشی امیدجان




پی نوشت:

باقی ایام هفته بجز جمعه ها هم به تقریبن به همین منوال بود با این تفاوت که روزهایی که پدر نمی آمد از جلوی درب مدرسه 36 نفری یک ماشین در بست می گرفتیم به سمت فرامرز و قاسن آباد!


باید اضافه کنم نویسنده از وضعیت روزهای جمعه مسئول انجمن بی خبر است.


نوشته شده توسط جلال صفائی در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 |
 

(داخلي-اتاق‌انجمن-پنجشنبه‌3بعدازظهر-قبل‌از‌دعاي‌كميل-حضار:3نفر)

 

-         امروز دهمه؟

-         نه نهمه...

-         نه دهمه!

-         نه، آقاي پور شافعي مي گفت 9/9 ديگه.

-         خب... امروز 9/9 سال 85... ما در حالي كه حدود 2 ماه و اندي از سال مي گذره در وضعيت بسيار اسف باري به سر مي بريم و هيچ غلطي تا حالا نكرديم و همچون آهويي در چمنزار گير كرده ايم!...

-         البته خود اينكه هيچ غلطي تا حالا نكرديم يه نكته ي مثبته ديگه، درسته؟!

-         ببين عليرضا...

-         قرار نشد نام ببري ديگه! گفتيم يه چيزي يادگاري بمونه واسه آينده ها!... الان نمي فهمين... بذار سه سال ديگه بهتون مي گم!

-         اصلا هم وضعيت اسف باري نداريم... تازه الان داريم فكر مي كنيم!...

-         آره الان يكي از جلسه هاي منظم و مهم هيئت مركزيه! همين كه همه در يك جهت دراز كشيديم خودش آخره نظمه!

-         اولين جلسه ي با نظممونه ديگه، درسته؟ انصافا اگه بگين بي نظمه خيلي نامردين!... الان تو اتاق انجمنيم! (اتاق كوچيكه) و داريم راجع به مهمترين سياست گذاري هاي انجمن تصميم مي گيريم! (ناله حضار بلند مي شود!)

-         چيه؟ ناراحتي پاشو برو! اصلا لياقت حضور تو همچين جلسه اي رو نداري! دوست داشتي الان تو جلسه اون وري بودي؟ بدبخت اونجا بايد جواب پس ميدادي! (اشاره به جلسه ديگري كه با حضور استاد اعظم در حال برگزاري است)

-         راستي الان چند وقته اتحاديه نرفتي؟

-         چه مي دونم بابا! بريم اتحاديه چه كار كنيم؟!

-         ديدار رهبري نمي خوان برن؟ بريم بپرسيم...

-         ديدار رهبري هم اگه باشه به ما كه ميگن ديگه... مثلا انجمن نمونه‌ايم‌ها!

-         اَي خدا!... امان از اين...

-         به همين خيال باش...

-         اگه همين يه حرف توي ذهنت رفته باشه كافيه كه چوب توي آستينمون بكنن...

-         راستي از كلاستون چه خبر؟ مهدي چرا از شما جدا شده؟

-         جدا نشده...

-         مگه نرفته جلو بشينه؟

-         حاج‌آقا ديگه حوزه تأثير گذاري‌شون گسترده شده... رفته بين بچه‌هاي بد كلاس نشسته موعظه‌شون كنه!

-         پس انگار سه تاتون جدا از هم تو كلاس پخش شدين كه كل كلاس رو در دست داشته باشين آره؟!

-         بالاخره رسالت هاي فرهنگي اينجوري اقتضا مي كرد!

-         بيايد يه كم مثل آدم راجع به كارا صحبت كنيم! وقت نداريم ها...

-         جون تو اصلا حسش نيست! آخه كي اتاق تاريك و جاي گرم و نرم و آغوش تو رو ول مي كنه بره راجع به تشكيلات حرف بزنه؟!

-         آره، بيا بغلم عزيزم... ( بقيه ماجرا بدليل مسائل اخلاقي در تور مميزي وزارت ارشاد شاخ گرفتار شد!)

 

 

... خب،‌حتما نيازه كه توضيح بدم كه داستان بالا مربوط ميشه به يك روز سرد پائيزي در سال 85... دوره مسئوليت ما و تني چند از دوستان ديگر. نگارنده ناجوانمردانه گوينده ها رو از مقابل نقل قول ها حذف كرد كه هويت اشخاص حاضر در جلسه بنا به دلايل امنيتي فاش نشه!

جلسه اي كه يكي از ده‌ها جلسات هيئت مركزي زمان ما بود و قرار بود درش راجع به كارها تصميم‌گيري كنيم و اون كشتي به گل نشسته رو به پيش ببريم! البته همونطور كه واضحه بعلت عدم حضور همه‌ي اعضا، جلسه به استراحت و هم‌آغوشيِ(!) ‌دوستان تبديل شد!

اما گذشته از اين حرف‌ها،‌ گاه گداري كه فارغ از جريانِ جاري زندگي، دوباره سري به آرشيو نوشته ها و صوت‌هاي قديمي‌ام مي‌زنم، حقيقتا نوستالژي خونم بالا مي زنه و به ياد اون ايام مي‌افتم... روزگار جالبي بود... جلسه هاي هيئت مركزي... كه البته 80 درصدش با تأخير بنده همراه بود! قرار ها... مكالمات تلفني... يادداشتها... تذكرات... كارها... نيروها...

روزگار غريبي بود. هر موقع كه سررسيد اون زمان‌هامو باز مي كنم، بيشترين حسي كه دچارش ميشم يك نوع حسرته... حسرتِ روزگاري كه گذشته و شرايطي كه الان توش قرار دارم و خيلي از اون موقع فاصله داره...

گه‌گاه كه چيزهايي رو كه توي سررسيدم نوشتم،‌ مي خونم باعث مي‌شه كه عميقا بگم: چه غلطا! آخه بچه‌ي دوم دبيرستاني رو چه به اين حرفها! چه چيزهايي كه مي‌نوشتيم و مي‌خونديم. چه مقالات آبكي‌اي كه پرينت مي‌كرديم و مي‌خونديم و الان ياد اونها باعث ادخال سرور ميشه در قلوب!

و وقتي هم كه به وضعيت الانم نگاه مي‌كنم، مي‌بينم كه حقيقتا روزگار فوق‌العاده‌اي رو پشت سر گذاشتم و هرچه رو كه دارم و ندارم مديون همون دوره‌ي زيباست...

 

خلاصه كه با توجه به فضاي اينجا، ديدم بد نيست كه كمي هم از خاطرات اون زمانها گفته بشه!‌ باشد كه يادي باشه براي خودمون و همه‌ي كسايي كه در اين تجربه‌ي مشترك سهيم بودن!

البته از الان قابل پيش بيني‌ست كه برخي دوستان با نگاه خاص استعلايي و تفوق‌خواهانه‌شان، زبان به تعريض و كنايه خواهند گشود و اين حرف‌ها را به درمي خريدار نخواهند بود! اما به قول دوستمون: به هر حال هرکس را روشي است!

 

بعدن نوشت:  باتوجه به موج جديد تشرف به ساحت تأهل كه به تازگي در بين دوستان به راه افتاده، خوبه كه رفقا راجع به انواع برنامه‌هايي كه مي‌شه براي مراسمات اين دوستان در نظر گرفت نظرات شون رو ارائه بدن!  تا به حول و قوه‌ي الهي بتونيم از خجالت اين دوستان در بيايم و زحمات طولانيشون رو جبران كنيم!  ضمنا از مطالب با محوريت اين دوستان و پروسه‌ي حركت آن‌ها به سمت دو تا شدن هم استقبال مي كنيم! تا بلكه راهنما و راهگشايي باشد براي دوستان عذب جمع!

 

 

نوشته شده توسط علیرضا قبولی در پنجشنبه سوم تیر 1389 |
 

ریش داشت و چاق بود و ملا ٬ که رفت...

چهار شنبه ای از ماه پر حادثه ی خرداد بود که رفت

 

 

باشد که سر وقت مفصل برایش بنویسیم

فعلن خبرش را بدهیم

 

نوشته شده توسط جلال صفائی در چهارشنبه پنجم خرداد 1389 |


آخرين خبرها از جمعيت بچه هاي شاهد امام مژده ي شادمانه اي را به همه ي دوستان نويد مي دهد،آن هم شروع شروع نسل جديدي از انجمن شاخ است.خبرها حکايت دارد که پس از انتظارهاي طولاني و خوراندن انواع دواها و گرميانه ها به اعضاي متاهل مجموعه بالاخره اولين پسر مجموعه پس از چندين تجربه ي تلخ دختر آوري ،توسط حاج حسن رسولزاده در مجموعه بارگذاري شد.
بله امير حسين رسولزاده الان حدود يک سال است که به عنوان اميد آينده  و وارث بحق اسلاف شامخين(1) پا به عرصه ي عالم بازي گذاشته است.
حال دفتر پرطمطراق خاطرات خويش را کمي تورق مي کنيم و يادمان به سال 82 مي آيد که حاج حسن با ممد موسس در يک کلاس و در يک مجموعه ودر نمط فکري به يکديگر مشغول بودند والبته ديگران هم به آن ها!.حال پس از گذشت اين همه سال حاج حسن که رفيق گرمابه و گلستان او بود را ،پسرش بَبَيي(babayi) مي خواند وبوي شاش هاي گاه و بي گاهش را به مشام پدر مي رساند،اما ممد موسس هنوز اندر خم کوچه ي زلف پر خمش يارست(که البته ناگفته نماند که ما گشته ايم يافت مي نشود)و هنوز اسرار بر جوانيت ناکام دارد و حال اين که زمان دقيق بر آمدن کامش هم در هاله اي از ابهام است .
البته نبايد به دور از نظر داشت که هر چن گاهي، نسيم صبا خبري مي آرد(البته مي دانيد که در دوران فتنه به باد صبا هم نمي شود اطمينان کرد!)که اقداماتي از طرف حضرتش در حال انجام است اما بهر حال تا اين که کيسي بخواهد نظر ممد موسس را جلب کند و با شرايطش کنار بيايد هنوز سال ها فاصله است(و خوب بشر هنوز به آن حد از تکامل نرسيده است،چه برسد به بشره ها!).
حال اين که اولين سوال خواستگاري در مورد نظر خانم درباره طرح صلح خاور ميانه است يا نه؟و يا اين که به نظر خانم روابط زناشويي بايد بر اساس استراتژي "هويج و چماغ" باشد يا استراتژي "سواري از مردي با گوش هاي مخملي"؟ ويا اين که خانم آنجلا مرکل را خانه دار تر مي دانن يا کاندوليزا رايس؟يا اين که چه سوال ديگري باعث شده تا خانم پس از کلي فکر هاي عميق به اين نتيجه برسد لياقت همسري يک چنين خواصي را ندارد و پرونده مختومه اعلام شده، به ما ارتباطي ندارد.
خلاصه اين که همه اين عوامل و گرفتاري هاي عظيم الجثه حضرتش و سال هاي دور از خانه(2)و فضاي پر بار تهران و سر شلوغ ايشان( اخ گفتم سر شلوغ ياد موهاي لختش افتادم که دل از هر بيدلي ربوده!)و گره زدن هاي مداوم سرش که چه بسا باعث خشکيده شدنش هم شده باشد و فتنه اخير(که انصافا از حق نگذريم فتنه به همه چيز ربط دارد!)تني چند از عوامليست که منجر به بي همبستري ممد موسس شده اند.
حال غرض اين کوچکترين از کتابت اين رساله سر گشاده و قرا دادن آن در اين رسانه ي جهانيه اينست که همه و همه دست به دست هم دهيم و هرکس که اين چند خط را مي خواند چه آشنا و چه غريبه و حتي آن کس که براي پيدا کردن عکس تمام قد دختر همسايه شان به غلط به اين وادي آمده(!)دست به دعا برداريم تا اين سد بزرگ رشد وبالندگي جمعيت قليل اما خصيص (3)فارغين شاهد امام را از سر راه برداشته شود و هرچه زودتر از اعذبيت(4)رهايي يابد.
و ما خود نيز بيکار ننشسته ايم و با يک برنامه ريزي حساب شده بصورت 3 شيفت 8 ساعته و شبانهروزي با حضور در حرم حضرتش بي وقفه بدعا مشغوليم تا بلکه حلاوت شيرين ترين شيريني عروسي زندگيمان بر کاممان بنشيند.
پس بياييد کشکول هاي گداييمان(5) را بالا بگيريم و براي خوشبختي تمام جوانان وطن علي الخصوص جوان منظور دست به دعا برداشته ،باشد تا رقصش را در وسط مجلس به نظاره بنشينيم.

نوشتيم تا دل ها به يکديگر نزديک شود،به هر حال هرکس را روشي است.
                              
                                              و من الله التوفيق
                                       اخرين روز از اردي بهشت 89
                               محسن شانديزي مخلص بچه هاي شاهد امام
              دوستاني که مي خوانند و مي خندند و مي گويند يادش بخير از دعاي کاتب هم يادشان نرود!
------------------------------------------------------------------------
1-براي اطلاعات بيشتر و همزاد پنداري به سريال امپراطوري بادها،نوه ي جومونگ مراجعه شود
2-ر. ک به سريال اوشين تاناکورا
3-ان شا الله که ريشه اش از  خواص گرفته شده
4-اعذبيت مصدر صناعي از اعذب بر وزن افعل تفضيل به معناي عذاب اور ترين است که اين جا به معناي عذاب ده ترين،خود را معنا  مي دهد!
5-ر.ک دعاي کميل مرتضي مهدويان بين سال هاي 81 تا 83 هر شب جمعه



نوشته شده توسط محسن هاجرپور در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 |

انسان ها در گستره وجود-که الزاما مساوی با تعدیم عدم نیست بلکه عدم خود میتواند به بعضی از اعتبارات وجود هم باشد-به هشت دسته نا مساوی تقسیم میشوند! والبته این عدم تساوی،عدم عدالت نیست بلکه غایت عدالت در آن لحاظ شده است. و حال فهم این دسته ها از آن رو ضروری مینماید که انسان جایگاه خود را در هستی یافته و به سمت کمال غایی همان نوع پیش برود و در طریقت من الخلق الی الحق، به خلق یا نفس منتهی نگردد و در مقام حیرت مقیم نماند.

و دسته ها از این قرارند:

1.دسته‌ی آنانکه خویش را میدانند و طریق را می شناسند، "فلهم من الکمال غایته!"

2.دسته‌ی آنانکه خویش را می فهمند و طریق را می جویند "فلهم من الکمال ما یعرفون!"

3.دسته‌ی آنانکه خویش را می جویند  و طریق را کذلک " فلهم من الکمال ما یجدون!"

4.دسته‌ی آنانکه خویش را می جویند بی آنکه جوینده طریق باشند " فلهم من الکمال نصفه او انقص من قلیلا!"

5.دسته‌ی آنانکه نه در جستجوی خویش اند و نه طریقت خویش "فهم یلعب رأسهم بکونهم فی طریق الکمال"

6.دسته‌ی بیل

7.

نوشته شده توسط جلال صفائی در جمعه دهم اردیبهشت 1389 |